close
تبلیغات در اینترنت
حكايت
اخبار مهم:
تا می‌تونی غلط‌های خودت را بگیر قبل از این که غلطت را بگیرند
درباره : متفرقه , نكات خواندني , حكايت ,
بازدید : 43
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


برچسب ها : متفرقه , نکات خواندنی , حکایت , پیامکها ,

فن پاسخ دادن ...

فن پاسخ دادن...

در ادامه مطلب بخوانيد


حكايت

حكايت https://eitaa.com/gmp_rozblog_com حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت

حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت


ادامه مطلب
درباره : متفرقه , نكات خواندني , حكايت ,
بازدید : 111
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


برچسب ها : متفرقه , نكات خواندني , حكايت , پيامكها ,

دفن

ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ مي‌كنم ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺨﻮﻧﯿﺪ:
ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻋﺰﯾﺰ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺘﺎﺏﻫﺎﯼ ﺗﺮﺑﯿﺘﯽ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺷﯽ ﭼﺎﭖ ﺷﺪ.
ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ، ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮﺑﯿﺘﯽ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﺗﺮﺑﯿﺘﯽ ﺧﻮاﻧﺪه‌اﻥد، ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﻭ ﻧﺨﻮﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ.

...................................................
ﻟﻄﻔﺎ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺮﺍﮎ ﺑﺰﺍﺭﯾﺪ

 

در ادامه مطلب بخوانيد

 

منبع: پيامكهاي ارسالي دوستان


حكايت

حكايت https://eitaa.com/gmp_rozblog_com حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت

حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت


ادامه مطلب
درباره : معاونت توسعه مديريت و پشتيباني , متفرقه , نكات خواندني , حكايت , دانش‌آموزان ,
بازدید : 72
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


برچسب ها : معاونت پشتيباني , متفرقه , نكات خواندني , حكايت , پيامك , دانش آموزان ,

هرگز کسی را قضاوت نکنید ...

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس‌هایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد.
بقيه در ادامه مطلب


حكايت

حكايت https://eitaa.com/gmp_rozblog_com حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت

حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت


ادامه مطلب
درباره : متفرقه , نكات خواندني , حكايت ,
بازدید : 110
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


برچسب ها : متنفرقه , نكات خواندني , حكايت , پيامكها ,

شكرگذار باشيم نه عجول!

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و ساعت‌ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی‌تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه‌اش ضعیف و بال‌هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنین نشد. در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد. و هرگز نتوانست با بال‌هایش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد. گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می‌کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می‌شدیم به اندازه کافی قوی نمی‌شدیم و هرگز نمی‌توانستیم پرواز کنیم.

منبع: پيامكهاي ارسالي دوستان


حكايت

حكايت https://eitaa.com/gmp_rozblog_com حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت

حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت

لینک ثابت
درباره : متفرقه , نكات خواندني , حكايت ,
بازدید : 78
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


برچسب ها : نكات خواندني , حكايت , پيامكها ,

دل را قلب گفته‌اند به این دلیل که بسیار منقلب و دگرگون می‌شود

دزدی به خانه «مالک بن دینار» رفت
دزد خانه را گشت وچیزی نیافت. آنگاه نگاهش به مالک افتاد که سلام نمازش می‌دهد.

نگاهی به دزد کرد و گفت: آمدی که متاع دنیایی را با خود ببری اما بی‌نصیب شدی، حال متاع اخروی با خودت داری؟!
آیا برای آخرتت چیزی داری؟!
آن مرد دعوت مالک را قبول کرد و نشست و از سخنان مالک بهره می‌برد...
تا آنجا که به گریه نشست...
آنگاه باهم به نماز صبح رفتند.
در مسجد همه مردم تعجب کردند: بزرگترین عالم با بزرگترین دزد!!!
آیا معقول است؟!
از مالک پرسیدند، پاسخ داد: آمد از ما سرقت کند اما دلش را سرقت کردیم،
دلش را ربودیم...
آری؛ کلید دلها وقلبها:
سخنان نیک است.
دل را قلب گفته‌اند به این دلیل که بسیار منقلب و دگرگون می‌شود.

 

منبع: پيامكهاي ارسالي دوستان


حكايت

حكايت https://eitaa.com/gmp_rozblog_com حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت

حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت

لینک ثابت
درباره : متفرقه , نكات خواندني , حكايت ,
بازدید : 96
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


برچسب ها : متفرقه , نكات خواندني , حكايت , پيامكها ,

چهار داستان كوتاه و خواندني
مرد کور
روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده ميشد:
من کور هستم لطفا کمک کنيد .
 روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آ نجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!

وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد
باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد . اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد
 
  ***
ما کمتر از الاغ نیستیم
كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. پس براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و مرگ تدريجي او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما ... الاغ هر بار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و در حيرت كشاورز و روستائيان از چاه بيرون آمد ...
مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم،
اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند
و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود! 
وثابت كنيم كه از يك الاغ كمتر نيستيم
***
افزایش درآمد گدایی
دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.
یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده.
 رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست.
پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی “موشه” نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟! (:
***
تکبر

روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى مى‏گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید كه عابدى در آن‏جا زندگى مى‏كرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى كه به كارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.
وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت:
خدایا من از كردار زشت خویش شرمنده ‏ام. اكنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنشم كند، چه كنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.

 مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند كرد و گفت:
خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏كار محشور مكن.

در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود كه به این عابد بگو:

ما دعایت را مستجاب كردیم و تو را با این جوان محشور نمیكنیم، چرا كه او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.


حكايت

حكايت https://eitaa.com/gmp_rozblog_com حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت

حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت

لینک ثابت
درباره : متفرقه , نكات خواندني , حكايت ,
بازدید : 123
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


برچسب ها : نكات خواندني , داستان كوتاه , ايميلها ,

چند حکایت جالب ، کوتاه اما خواندنی

حکایت اول:

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي‌كند برويم. مي‌خواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي‌كند.

ديگري گفت: موافقم. اما من براي ثابت كردن ايمانم مي‌آيم.

وقتي به قله رسيدند، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند: سنگ‌هاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد و آنها را پايين ببريد.

شهسوار اولي گفت:مي‌بيني؟ بعداز چنين صعودي، از ما مي‌خواهد كه بار سنگين‌تري را حمل كنيم. محال است كه اطاعت كنم!

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگ‌هايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن كرد. آنها خالص‌ترين الماس‌ها بودند... 

مرشد مي‌گويد: تصميمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند.

***

حکایت دوم:

رام‌كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيل‌ها از ترفند ساده‌اي استفاده مي‌كنند. زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي‌بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي‌كند نمي‌تواند خود را از بند خلاص كند. اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي‌گيرد. وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد، كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه‌اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد. پاي ما نيز، همچون فيل‌ها، اغلب با رشته‌هاي ضعيف و شكننده‌اي بسته شده است، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرأت تلاش كردن نمي‌دهيم، غافل از اينكه: براي به دست آوردن آزادي، يك عمل جسورانه كافي‌ست.

***

حکایت  سوم:

مردي زير باران از دهكده كوچكي مي‌گذشت . خانه‌اي ديد كه داشت مي‌سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله‌ها در اتاق نشيمن نشسته بود. مسافر فرياد زد: هي، خانه‌ات آتش گرفته است! مرد جواب داد: مي‌دانم.

مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي‌آيي؟

مرد گفت: آخر بيرون باران مي‌آيد. مادرم هميشه مي‌گفت اگر زير باران بروي، سينه پهلو مي‌كني.

زائوچي در مورد اين داستان مي‌گويد: خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند.

***

حکایت چهارم:

مردي در نمايشگاهي گلدان مي‌فروخت. زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد. بعضي‌ها بدون تزيين بودند، اما بعضي‌ها هم طرح‌هاي ظريفي داشتند. زن قيمت گلدان‌ها را پرسيد و شگفت‌زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است. او پرسيد:چرا گلدان‌هاي نقش‌دار و گلدان‌هاي ساده يك قيمت هستند؟ چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را مي‌گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم. قيمت گلداني را كه ساخته‌ام مي‌گيرم. زيبايي رايگان است.

***

حکایت پنجم:

در روم باستان، عده‌اي غيب‌گو با عنوان سيبيل‌ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند. سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند. امپراطور رومي پرسيد: بهاي‌شان چقدر است؟

سيبيل‌ها گفتند: يكصد سكه طلا

تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل‌ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است!

تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟

سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است.

تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد. اما اكنون او مي‌توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوري‌اش را بخواند.

مرشد مي‌گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيت‌ها چانه نزنيم!

 

برگرفته از:

http://ariaclick.com/content/view/791/170


حكايت

حكايت https://eitaa.com/gmp_rozblog_com حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت

حكايت حكايت حكايت حكايت حكايت

لینک ثابت
درباره : متفرقه , نكات خواندني , حكايت ,
بازدید : 94
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


برچسب ها : پند , نكته , نكات خواندني , حكايت ,